تبليغاتX
امشب خاطراتم را فریاد میزنم لا به لای این همه خاطرات سرد من مانده ام با چند خط نوشته از تنهایی :: تنهاتر از سکوت ::

تنهاتر از سکوت



 

                             ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت !

 

        اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها

 

                                    سرزمین وداع را می سوزاند

 

کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

 

پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد

 

هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

 

هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

 

همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای

 

زود از دنیای تو می رود .

 

                امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :

 

پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی

 

افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .

 

دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

 

کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد

 

نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .

 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن

 

و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .

 

زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین

 

سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است

 

که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .

 

ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم

 

به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا

 

دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است

 

دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند

 

تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای

 

دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم

 

و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم

 

 

                  ازت متنفــــــــــرم سرنوشت شوم من !

 

 

                       

 

دیروز منو به جرم دل سپردن به دل پاک ، روانه دادگاه بی مجسمه عدالت کردن

 

و حکم کردن به عدد زخم های دل مجنون ، دل بلوری بشکنم

 

و شکوفه سیب زیر قدمای پر از حسرتم له کنم و یه عالمه نیلوفر پر پر کنم .

 

                                        اینجا:

 

سعادت سنگی است سیاه ، آزادی نعشی است مومیایی

 

زندگی خرمنی است بر باد ،عشق دوشیزه ای است تعزیز شده

 

                        من به چه امیدی زندگی کنم ؟

 

 

جسد آرزوهایم را در تابوت امید بگذارید و بر روی آن خاک نیستی بریزید .

 

 

                            خدایا قفل غم بر تابوتم بزن !

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط هومن |