تبليغاتX
امشب خاطراتم را فریاد میزنم لا به لای این همه خاطرات سرد من مانده ام با چند خط نوشته از تنهایی :: تنهاتر از سکوت ::

تنهاتر از سکوت



 

                                   تو از زادگاه غم من زاده شدی !

 

  می دانم نیستی ، ولی نمی دانم چرا بیهوده به دنبالت می گردم امشب ؟

 

 

امشب جاده نگاهت تاریک است در آسمان نگاهت ستاره ها خاموشند

 

دیگر هنگام وداع اشک هایت من را بدرقه نمی کند .

 

دیگر قلبت گرمای عشق من را پذیرا نیست

 

چون تو به خاک رفتی و من را به خاک سپردی !

 

تو را همیشه در یاد دارم

 

آن چنان که باران ، غبار را از سنگ قبر کهنه ای می شوید

 

تا نام فراموش گشته ای بدرخشد .

 

دست های تو پناهگاهی شده بود برای پنهان کردن دردهای سینه ام

 

و سردی زندگی ام .

 

در سکوت من فریادی است بدون آن که کلامی منعقد شود

 

خون از حنجره ای بریزد و نفس سرد و سخت من را به دیوار تاریک

 

رو به رویم بکوبد، من جمله ها را کشته ام .

 

تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم شاید که خدا خواست

 

که دلتنــــــــــــــگ بمیرم .

 

زندگی من در همین از تو نوشتن ها وسعت یافته است

 

نفس کشیدن من تنها با یاد آوری زنده بودن تو امکان پذیر است .

 

هیچ کس با من نیست ، مانده ام تا به که اندیشه کنم

 

مانده ام در قفس تنهایــــــــی

 

در قفس می خوانم چه غریبانه شبی است

 

شب تنهایی من  ....!!!

 

 

                    اسمم را از لیست زندگان قلم زدم !

 

       ای مرگ از آن لبان خاموشت یک بوسه جاودانه می خواهم .

 

 

         

 

 

با دیدگان فرو بسته لب بر جام زندگی نهادم و اشک سوزان بر کنار زرین

 

فرو ریختم ، اما روزی می رسد که دست مرگ نقاب از دیدگان من بر می دارد

 

و آن چه را که در زندگی مورد علاقه من بود از من می گیرد .

 

و آن وقت می فهمم که جام زندگی از اول خالی بوده است

 

و من از روز نخست از این جام جز باده خیال ننوشیده ام .

 

 

           دل من غمگین است ولی زندگی شیرین است !

 

            بال من خونین است ، اشک غم باید ریخت

 

                              رسم دنیا این است .

 

 

+نوشته شده دردوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط هومن |

 

                     

     آسمان را قسم داده ام که دیگر به چشمان گریان من نگاه نکند !

  

                               

 

امشب به نگاه گرفته ات می توان اعتماد کرد اشک های ناگفته دارم !

 

من از خود فراموشی دل های پاک ، از صدای پای رهگذران

 

من از عشق یک آهو می ترسم .

 

از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زیبایی من از روح سرگردان

 

زندگی می ترسم .

 

نیمه شب کابوس لحظه هایی است که من در آن گم شده ام .

 

در سراب این زندگی تاریک و درد آلود فقط فروغ چشمانت

 

راه را برای من باز می کند .

 

بر سر مقبره اصالت از دست رفته ات ، شمعی کوچک روشن خواهم کرد

 

و با هجوم اشک می گویم که دلم ار روز و شب تنگ است !

 

در سوگ مرگ پاکت ، مثل شمع کهنه ای بودم

 

که در تند باد هوس خاموش شدم

 

پس بخواب خراش سینه ات را با زخم های دلم خواهم شست

 

در سکوت شب قبر ، که پلک های خسته تو بسته است

 

پندار که کسی در حسرت یک لحظه دیدار تو است

 

دستان سردم ، گرمی سر انگشتانت را آرزو دارند

 

اشک تمام وجودم را سنگین کرده چشمانم را خیس نموده

 

و راه گلویم را بسته است .

 

برای شب های تاریک تنهاییت اتشی می افروزم و تا همیشه

 

در کنارت می سوزم ......

 

در عوض از تو می خواهم گونه های خیسم را پاک کنی .

 

نشد درخت سبزی بمانم با شاخه های بلند و سایه افکنده

 

اما آرزو داشتم دست های تو هیزم شکن شوند

 

پس از رفتنت آرزوهایم را به خاک سپردم

 

و اجازه ورود هیچ نگاهی را به رویاهایم ندادم .

 

 

                        از دلتنگی به جایی رسیده ام

 

          که آرزو دارم با اشک هایم یک بار دیگر غسلت دهم !

 

 

                      

 

بر بلندای خیال خویش ایستاده ام و بودن را نفس میکشم

 

اسطوره ذهن آرامم به تباهی می رود

 

همان جایی که تو اغاز افسانه ها بودی و در ادراک خاطرات

 

تلخم معلق ماندم .

 

شاید هنوز هم دلی برای حضورم می تپد ؟

 

پس چرا همچنان در خاطرات تلخ محصور مانده ام ؟

 

ولی افسوس کسی نیست راز پرپر شدن را به او بگویم

 

کسی نیست که با سرانگشتان نوازشگرش اشک مرا پاک کند

 

و با روشنایی چشم هایش تنهاییم را خاک کند .

 

                      خسته ام از این لبخند پر از درد !

 

              خدایا در این زندان غم چه بود من را انداختی ؟

 

.

     وقتی سقف زندگی انقدر پایین بیاید که ناگریز از زیستن بود

 

                       مرگ زیباترین پله صعود است .

+نوشته شده دردوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط هومن |

 

        مرا بر ململ چشمانت بیاویز که من قندیل معبدهای دردم !

 

من از سکوت سخن می گویم صدایم را می شنوی ؟

 

 سکوتی که ، فریاد ملکوتی در آن جاری است

 

وقتی که عشق من را با دستمال تیره قانون می بستند

 

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بیرون می پاشید

 

وقتی که دیگر زندگی من هیچ چیز نبود

 

هیچ چیز به جز تیک تیک ساعت نفهمیدم .

 

با رفتنت ای قامت رسای عاطفه ها

 

دیگر اعتماد بودن و ماندن را هیچ اعتبار نیست

 

چندان که حتی به نفس کشیدن خویش مشکوکم .

 

تو را هیچ وقت نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک بودی .

 

روحم با لمس سکوت دردناک شده است

 

وقتی که غم و اندوه قلبم را در اغوش می گیرد

 

غم و اشک در چشمان دردناکم جریان دارد

 

اشک ریختن و مرثیه و سوگ برای عشق چه تلخ است

 

مرثيه اي به قافيه اشک در رثاي حياتم رقم می زند

 

چقدر من آرزو داشتم تا تو را به طرف تابوتم نزدیک کنم

 

تا تو را لمس کنم و بعد بمیرم .

 

این دلتنگی چقدر وحشتناک است

 

این نا امیدی و یاس که من نمی توانم اعتراف کنم

 

ای احساس تیره و افسرده ، ای حس سوگوار و غم انگیز

 

خدای تاریکی ها من را منجمد می کند .

 

ای غم من را در آغوش بگیر ، آرزو میکنم در دستان تو بمیرم .

 

تنها چیزی که می خواهم مرگ است

 

هستی و وجود من سراسر پوشیده می شود با رنج

 

وقتی که غم قلبم را در اغوش می گیرد من می میرم .

 

                   

 

محتاج یک قطره محبت یک لحظه صداقت و یک جرعه رفاقت هستم .

 

مدت ها است که دست و خنجر هم اهنگ شده اند

 

                شهر یخ بسته از نابرادری !

 

شهر را بوی تعفن نامردی فرا گرفته است .

 

شرافت از همان روز که شهر یخ بست به حراج گذاشته شد

 

هم چنان تنهایی به حرمت رفاقت شب میتازد

 

از واژه تلخ زندگانی بیزارم ، از درد رفاقت دردمندم

 

از دلتنگی جانم به لب رسیده است

 

همه جا سیاهی ، همه جا درد و غبار

 

همه جا نعش عزیزان فرو مرده به خاک

 

نه نشانی از کسی است نه فریاد رسی است .

 

                زندگی تفسیر این دو حرف است :

 

                     مرگ آرزوها یا آرزوی مرگ !

+نوشته شده درچهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط هومن |