تبليغاتX
امشب خاطراتم را فریاد میزنم لا به لای این همه خاطرات سرد من مانده ام با چند خط نوشته از تنهایی :: تنهاتر از سکوت ::

تنهاتر از سکوت



 

                           من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم !

 

 

نگاه لرزان در تمام سکوت من بر اندام روحی است

 

که در فضای تنهایی دلم عریان می شود

 

نغمه تلخ من بر سکوت درون من بوسه می زند

 

و با رنگ تلخش به همه عصیان کده درونم نوایی خاکستری ساز می کند

 

ولی من لبخند می زنم بر اشک ها

 

و تمام روح عریانم را فریاد می زنم که تهی شده ام.

 

دیگر حقیقت چیزی را در نمی یابم !

 

آیا هنوز هم می شود صورت ها را کنار زد ؟

 

آیا هنور چهره ای بی نقاب وجود دارد ؟

 

هنوز هم می شود خاطرات را دستخوش احساسات کرد ؟

 

من چیزی نمی بینم به جز صورتک هایی که به طور مرموزی

 

من را احاطه کرده اند .

 

این واژه های لعنتی دیگر معنای خودشان را از دست داده اند !

 

من میان کلمات و حرف ها گم شده ام .

 

افکارم متلاشی شده است من کجا ایستاده ام ؟

 

                             کجای این زندگی ؟

 

 

امشب من آرام روی پله های لغزنده این خانه متروک ایستاده ام

 

و در این سرزمین تاریکی و با همه دوست نداشتن ها من فانوس به دست

 

مثل کولی ها بر سینه سیاهی می رقصم .

 

من در این تاریکی پایکوبی می کنم و از پله های لغزنده

 

این سیاه چال پایین خواهم رفت ، و گم خواهم شد

 

 

                    شاید سهم من از زندگی گم شدن باشد .

 

                 

 

 وقتی که خورشید به پیشواز شب می رود

 

و کوچه از آخرین عابر تهی می شود ، من با کوله باری از غم و درد می روم

 

و تو را با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های ساکت شب تنها میگذارم

 

اما بدان نبظ خاطرم هر لحظه به یاد تو می تپد .

 

روزهایم را چون رویایی بی معنا به دیوار نیستی کوبیده ام

 

نمیدانستم که جسد خونینشان را باید در قلبم دفن کنم .

 

چند وقتی است نگاه ها سنگین شده است

 

هر کس از کنار من رد میشود

 

با ناخن هایش روحم را خراش می دهد

 

دیگر نمی خواهم سنگینی نگاه را احساس کنم .

 

من همیشه از سکوت گریزان بودم ، سال ها است که سکوت کرده ام

 

و اینک ترس من را تکان می دهد و من پیوسته به عقب بر میگردم

 

و از خود این سوال را بارها پرسیده ام

 

که آیا من راه را عوضی آمده ام ؟

 

 

                            روزی که حرف ها خاتمه یافت ؟

 

                                روز مرگ من نزدیک است !

 

 

+نوشته شده دریکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط هومن |

 

                       

                           سلام ای غرابت تنهایی !

 

       من صداقت را به ارث برده ام ، و یگانگی را از خدا یاد گرفته ام .

 

 

شب غریبی است نمی دانم چرا همه جا نشانی از تو می یابم

 

چرا عشق باید با جدایی همراه باشد

 

چرا همیشه عشق در شوق وصال جلوه گری می کند

 

قلبم از عشق می سوزد و روحم از فراق

 

یگانه عشق من ، سکوت و تنهایی من را می بینی

 

و به انتظارم پاسخی نمی دهی ؟

 

امشب از دردی شکایت میکنم

 

از دل ، از ماندن شکایت می کنم

 

اه از این روزگار بدسرشت ، ببین روزگارم را چه بد نوشت

 

دردها امشب فراموشم کنید ، بادهای مرگ خاموشم کنید

 

دردها بر من تبسم کرده اند

 

خنده هایم را کجا گم کرده ام ؟

 

کاش همیشه زمستان بود تا من توجیهی برای دستان همیشه سردم داشتم

 

کدوم اندوهت را بگریم: نبودنت یا در بند بودنت را ؟

 

من رنج تنهایی را می دانم

 

پس تجربه مه یخ زده را حس می کنم

 

از این تنهایی دلم گرفت

 

بر ایوان می روم

 

و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم

 

نمی دانم سرانجامم چیست ؟

 

اشک ها روی احساس من می لغزند

 

اشک ها راز من را می دانند

 

در شهادت شمع راز منوری است

 

که آن را اخرین قطره اشک خوب می داند .

 

                        

 

فریاد من در وحشت ترین شب ها گریز از درد بود

 

من به جنگ سیاهی می روم

 

در عطش تاریکی شب می روم تا خاکستر بال هایم را به باد بسپرم .

 

نگاه تو ، انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاد است

 

در سکوت صدای نگاه تو

 

تراژدی مرگ همه فریادها را تجربه کردم

 

ای تو مرهم بر سکوت نیمه شب من

 

افسوس تمام خاطره های من از خون است

 

یک تلنگر مانده تا دیوانگی !

 

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

 

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر

 

لرزش دستانم زیر آوار رنگ ها ناپدید ماند .

 

رنگم ، طرحم ، دستم مثل غم است

 

زندگی ام پردرد چون زندگانی غم است

 

اری این ها همه زیر سر غم است

 

من کیستم .... خود را نمی شناسم

 

صدایی از دور دست می شنوم

 

گویی می گوید ، تو غمی ...

 

چرا فکر میکنی تردید نکن

 

تو خود غمی و غم خود تو .

 

چه واژه غریبی است این انتظار !

 

همه چیر به انتظار اویخته است

 

زمان ، ذهن ، نفس ...

 

همه خاک می خورند زیر آوار انتظار

 

در تونل بی انتهای زمان گم شده ام

 

من به جای ساعت ، نوار سیاهی به مچ بسته ام

 

چون من پیمان خودم را با هر چه زمان است شکسته ام .

 

 

          چه قدر سخته سرت را باز به دیواری تکیه بدی

 

      که یک بار زیر آوار غرورش تمام وجودت له شده است .

+نوشته شده درسه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط هومن |