تبليغاتX
امشب خاطراتم را فریاد میزنم لا به لای این همه خاطرات سرد من مانده ام با چند خط نوشته از تنهایی :: تنهاتر از سکوت ::

تنهاتر از سکوت



 

 

     تنها کسی که خوب من را درک میکند

 

                             یک روز زادگاه من را ترک میکند

 

 

رنج سال های تنهایی و یک آرزوی بر باد رفته

 

و یک احساس گم شدن در شب بی ستاره

 

همه چیزی است که برایم مانده است.

 

خدایا به کدامین جرم هیچ گاه شاد نیستم

 

 

                     پس سهم من چیست از این دنیای تو ؟

 

 

دستانم حس تمنا ندارند

 

پس کی دستان من حس نوازششان را ارضا خواهند کرد

 

چشمانم حسرت است و دلم سرشار از پژمردگی

 

در این همه آرامش و زیبایی مسخ شده ام

 

همه جان شده ام و غرق در این آوای دل انگیز .

 

زندگیم رمانی نبود که بخواهم فصل به فصلش را خودم بنویسم

 

گاهی برایم فصل هایش را با بی رحمی نوشتند

 

با تقدیر هم که نمیشه جنگید .

 

زنده تر از زندگی بر سر قبرت ایستاده ام

 

بیناتر از روز بر پیکر سردت نشسته ام

 

و بلندتر از شعر برای تو گریستم .

 

آن قدر سیاهی دیده ام که بوی خاک قبرت 

 

سپیدی زندگی را برایم تداعی می کند .

 

شهرزاد همه قصه های من!

 

فقط یک ذره از نگاهت را دوباره به من پس می دهی ؟

 

دلم برایت تنگ شده است

 

ولی می دانم به سوی تو باز نمی گردم .

 

کجایی ای بهانه قشنگ اشک های من !

 

روی پوست همه نهال های خیابان ، نام تو را نوشته ام

 

یقین فردا که نام تو بزرگ می شود

 

زیر سایه هر درخت یک نفر از خودش می پرسد :

 

                            چه داغ بزرگی

 

                         نگار بانوی کیست ؟

 

ببین گیسوهای نگار در زیر کدام خاک ها گل داده است ؟

 

 

             نگار من ، به حرمت چشمان سیاه پوش من !

 

 

                         فقط یکبار دیگر بیا در خوابم .

 

 

                   

 

 

مدت ها است که عشقم را در صندوقچه غبار آلود قلبم پنهان ساخته ام

 

و کلید این صندوق را در بطری تنهایی نهاده ام .

 

گریزان از تمام نفس های گرم ، به یخچال خانه پناه می برم

 

و می مکم قندیل های تنهایی را .

 

هیچ گاه ویترینی نداشته ام ، تا دلم را در آن به نمایش بگذارم

 

دلم یک ماهی تنها بود که در چشمان سیاهت غرق شد

 

از حسرت از دست دادن تو هر شب سر به دیوار کوبیده ام

 

همیشه دلهره و حس دوری ، حس از دست دادن و ترس تنهایی

 

گلویم را گرفته است.

 

کاش فقط یکبار دیگر در کنار تو حس زیبای ارامش را تجربه کنم

 

وقتی تمام غم های عالم در دلم نشسته است

 

وقتی احساس می کنم دردمندترین انسان عالمم و وقتی تمام

 

عزیزانم با با من غریبه می شوند

 

و کسی حرمت اشک های نیمه شبم را حفظ نمی کند .

 

یاد غرور شکسته ام افتادم

 

و اشک سردی از گونه هایم سرازیر شد

 

ای کاش می دانستی بدون تو ، مرگ گواراترین زندگی است .

 

 

           کاش جدایی را پایانی بود و اندوه را فراموشی ؟

 

 

زخم چرکین عشقم را بر دل تیمار میکنم

 

دستان سوخته از آتش عشق را مرحم می گذارم

 

اما نمی دانم فراق عشق را چگونه تحمل کنم .

 

 

چه زیبا بود به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو مردن

 

و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو و بدون تو زیستن و برای تو گریستن .

+نوشته شده درسه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط هومن |

 

 

نام تو را با دستانم می نویسم و اشک می ریزم بر روی کاغذ

 

                              اما تو را نمی بخشم که به یاد تو کاغذ من خیس شد .

 

 

روزها می گذرند و هنوز صدای فاصله ها در گذر زمان جاری است

 

یک فرسنگ ، یک جاده ، یک شهر

 

باید به کدام جاده دل ببندم و به کدام سمت ؟

 

قطرات اشک ارام ارام در چشمانم جمع می شوند

 

و قطره قطره می بارند

 

مانند شمعی تمام وجودم از هم گسسته می شود

 

و از آن قطرات موجودی متولد می شود

 

که مانند شمعی است که خواهد سوخت

 

و ذره ذره وجودش از هم گسسته می شود

 

من و سكوت و شب ، دست به دست هم دادیم

 

که در مستی بمانیم و اشک را پرستش کنیم .

 

آن قدر سکوت کردم که دیگر نایی برای فریاد زدن ندارم

 

سکوت صدای گام هایم را پس می دهد

 

با شب ، به خلوت خانه می روم

 

سکوت به خانه ام آمد ، سکوت گریه کرد

 

سکوت سرزنشم کرد

 

سرانجام سکوت ساکت ماند .

 

 

                                     از این تندیس تنهایی چه میخواهم ؟

 

 

تمام حرف ها توی دلم مچاله شده است

 

به حد انفجار رسیدم

 

حس می کنم تمام وجودم فرو ریخته است

 

از این همه تظاهر خسته شدم

 

اخه تا کی به زور لبخند بزنم ، به زور نفس بکشم

 

 

                                     به زور زندگی کنم ؟

 

 

آن قدر ارزو با خود به گور بردم که دیگر جایی برای

 

 جسمم باقی نمانده است .

 

 

                        

 

 

دخیل دیگر نه بر ضریح نه بر قفل می بندم بلکه

 

بر دنده های مرده نهنگی بسته ام .

 

ای کاش مانند پرنده ای بودم که بال هایش را به هر سویی

 

که اراده می کرد ، حرکت می داد

 

و به نقطه بی سرانجام که نمی دانست عاقبت چه خواهد بود

 

سفر می کردم .

 

ای کاش خاطره گذرا می شد و لحظه ماندنی

 

ای کاش من تنهاترین نبودم

 

                               ای خدا ! خیلی تنهام .

 

تنها چیزی که به یادگار مانده است

 

قاب عکسی است با یک رمان مشکی .

 

شب ها چشم هایم را به حرمت چشم هایی که تو

 

قاب عکس است روی هم میگذارم .

 

بگذار سکوتی باشم که در کشاله تو جیغ می شود

 

در شهری که به دست های باد دستبند می زنند

 

دنيا پر از انسان هايي است كه در حالي كه تو را مي بوسند

 

 در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند .

 

من هم چون برگ درختان در خیابانی شلوغ

 

زیر پای بی تفاوتی ها له می شوم .

 

گر نشد قسمتم با عیش و نوش و شادمانی

 

سرخوشم با همین رنج زندگانی .

 

گوشه ای از دلت را می خواستم

 

به اندازه یک قطره اشک

 

اما افسوس اشک ماند و دل رفت .

 

امشب مست گشتم زین شراب تنهایی

 

                                      پرواز کردم با بال درد تا به جدایی

 

هر شب دروغ هایم را می شمارم

 

تا چشمانم از شرم بسته شود .

 

رد پای شرم را روی گونه ام دنبال کن

 

وقتی که سکوت دستانت ، چهار چوب بدنم را خم می کند

 

و زانو هایم را اسیر خاک .

 

 

اگر  اینجا هم چیزی گفتم از سر تنهایی بود

 

چون حس کردم اینجا کسانی هستند که حرف من را بفهمند.

 

+نوشته شده درسه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط هومن |