تبليغاتX
امشب خاطراتم را فریاد میزنم لا به لای این همه خاطرات سرد من مانده ام با چند خط نوشته از تنهایی :: تنهاتر از سکوت ::

تنهاتر از سکوت



 

 

شب سردی است ، در غرق اقیانوس سکوتی مبهم است

 

در کنار دریاچه ترس و تردید ، تکیه بر باد

 

سوار بر قایق خاطره ها می روم

 

به پرتگاه مرگ نزدیک می شوم ، مرگ همه با تو بودن ها

 

مرگ شادی ، غصه تمام وجودم را فرا گرفته کاش بودی

 

کاش دست خدا از شانه هایم برداشته نمی شد

 

تنهای تنها !! چه سخت است بی تو بودن

 

هوای گریه دارم !

 

ولی کیست که اشک هایم را از گونه هایم پاک کند

 

اشک ! غصه ! تحمل بی تو بودن ! یاد خاطرات !

 

همیشه قربانی حادثه باید بود !

 

همیشه باید گریست !

 

کاش می شد راه سرد عشق را بی خطر پیمود !

 

و حرف همیشگی باید رفت !

 

باید از عشق گذشت !

 

                                         

 

چه بی تابانه می نگرم 

 

چه بیهوده تلاش می کنم

 

چه بی محابا با سرنوشت می ستیزم

 

با این که می دانم خیلی وقت است

 

که دیگر کنار من نیستی

 

دلم از حس و هوایت لبریز

 

از نبودنت سنگین است

 

تو که با وجودت تمام لحظه های ناب زندگی را به من هدیه کردی

 

و با غروبت تمام غم های عالم را

 

چرا دیگر نمی ایی به خواب این دل خسته

 

مگر بس نیست تا این حد عذاب این دل خسته

 

            چه کسی باور کرد

 

                      جنگل جان مرا اتش عشق تو خاکستر کرد .

+نوشته شده درسه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط هومن |

 

 

باز من مثل همیشه تنها می نویسم

 

                       لحظه هایم را ، سکوتم را

 

                                 اشکان ریخته چشمان بارانیم را

 

و هر روز سطری از این دفتر ورق میخورد

 

و من تنها به لحظه های رفته می نگرم

 

تنم خسته و روحم رنجور گشته است

 

هر غبار از راه رسیده ای در عمق خستگی های

 

 چشمان من می نشیند

 

جراحت عمیق تیغ گل یاس از دست رفته عذابم می دهد

 

دلم گرفته است اما اشک به میهمانی چشمانم نمی اید

 

 

 کاش مرگ لب های تو را داشت

 

                 تا بر شاهرگ های من بوسه می زد

 

                                                  اعتراف میکنم که :

 

                              از به دنیا امدن و زندگی کردن و نفس کشیدن بیزارم!

 

 

  ای لحظه ها من از شما سرخورده ام ، ترکم کنید

 

                     ای روز و شب من ادمی دل مرده ام ، ترکم کنید

 

                                من تا گلو در حسرتم ، افسرده ام ، ترکم کنید

 

از وحشت فردای خود ازرده ام ، ترکم کنید

 

ای اشک گرم ، ارام بریز بر گونه بیمار من

 

لذت ببر ای غــــــــم ، تو هم از این همه ازار من

 

                         در لحظه بیداد غم ، کی میشود غمخوار من ؟

 

                                    ای زندگی من خسته ام !

+نوشته شده درسه شنبه بیستم دی 1384ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط هومن |

 

یه تیکه سنگ

 

با یه پسر همیشه تنها

 

نشسته و به دریا خیره شده است

 

به موج هایی که به ساحل میرسند نگاه می کند

 

با خودش میگه خوش به حالشون

 

بالاخره به اونجایی که می خواستند رسیدند

 

به اونی که هیچ وقت نتونست بهش برسه فکر میکنه

 

به اونی که فقط میتونست تو چشماش نگاه کند

 

و هیچ وقت حرفشو نزنه فکر میکنه

 

به اونی که یک روز همین جا پیشش نشسته بود

 

به اونی که تو همین موج های نامرد گمش کرد

 

ولی فکر می کرد یه روزی با همین موج های ارام

 

دوباره بر میگرده پیشش

 

به اونی که هیچ وقت نتونست دوباره پیشش

 

نشستن را تجربه کند

 

به همونی که تو همین موج ها گم شد.

 

 

 

چشمانش خیس شده بود

 

دیگر به همین موج های نزدیک هم نمی تونست نگاه کند

 

دیگه از دریا هم متنفر بود

 

دریایی که عشقش را ازش گرفته بود

 

از این همه موج خوش صدا که باعث جداییشون شده بود

 

صورتش خیس خیس بود

 

ولی نمیتونست از لب دریا تکان بخورد

 

اخه عشقش زیر همین موج ها جا مانده بود

 

زیر این همه اب بی صدا

 

بالاخره از جایش بلند میشه و میره

 

و دیگه به هیچ ساحلی پا نمیذاره.

 

+نوشته شده درپنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط هومن |

 

 

 دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران

 

  دلم برای باران تنگ شده است

 

  بارانی که به من اموخت رسم زندگی را ......

 

 دلم تنگ است برای غرش اسمان

 

 برای ابرهای سیاه سرگردان

 

 حس قشنگی در باران را دوست دارم

 

 قدم زدن زیر ان و خالی کردن دل پر از غم

 

 این روزها تنها یک قلب است


 که پر از درد دل است !

 

 نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید؟

 

 پس ای باران ببار تا درد دلم را به تو بگویم

 

 بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم تا خالی شوم

 

 از غصه ها از دلتنگی ها رها شوم

 

 دل غریبه ام را در حضور باران شستم

 

 

 اگر دستی نیست تا اشک هایم

 

 را از گونه هایم پاک کند

 

 ای باران تو می توانی با قطره هایت

 

 اشک هایم را پاک کنی

 

 ای باران تو بیا بر من ببار

 

 تا خیس خیس شوم

 

 خیس تر از پرنده ای تنها که

 

 بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته است

 

 و خسته است .......

 

 اگر بغض ، گلویم را گرفته است

 

 تنها یک ارزو برای خالی شدن خودم دارم

 

 اروزی غروب و باران را دارم

 

 کاش غروبی بیاید همراه با باران برای خالی شدنم

 

 کاش یارم هم کنار این دو بود

 

 اما افسوس که او مثل یک پرستوی تنها سفر کرده است

 

 چشم های من را بارانی کرده است و دلم را غمگین

 

 

 باران بیا تا با هم خالی شویم

 

     تو از این بغضی که در اسمان گرفته است

 

                                           و من نیز از این سرنوشت .

+نوشته شده درپنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط هومن |

 

 

 من خود شوق عشق و پريدن داشتم

 

 ولی حالا شوق گریه برای مرگ عشق از دست رفته دارم

 

 اندوه در دل راه مده و مسوز در مرگ من

 

  که خود رفتن را پسندیدم

 

 من خود به پای خويش به استقبال مرگ رفتم

 

 اگر خوشي مرا خواهاني منم خوشحالم از رفتن خويش

 

 پس اشك مريز از مردنم كه من با سيل اشكهای خودم

 

 عشقم را غسل ميت كرده ام .

 

          

 

 من در اوج پاييزی ترين ويرانی قلبم غصه ای

 

 از جنس بغض سرد گفتم :

 

 اشک من ساز رسوایی است

 

 اشک من حریر غم بر قلب زخم خورده است

 

 اشک من حقیقت تنهایی هااست .

 

 

 

                       خدایا:

 

      اگر تو درد عاشقی را می کشیدی

 

   تو هم زجر جدایی را به تلخی می چشیدی

 

    اگر چون من به مرگ ارزوها می رسیدی

 

   پشیمان می شدی از اینکه عشق را افریدی .

 

+نوشته شده درشنبه سوم دی 1384ساعت 4:7 قبل از ظهر توسط هومن |