تبليغاتX
امشب خاطراتم را فریاد میزنم لا به لای این همه خاطرات سرد من مانده ام با چند خط نوشته از تنهایی :: تنهاتر از سکوت ::

تنهاتر از سکوت



 

مرگ بر چیزهایی که توی دل ادم میمونه و گفته نمیشه

یک شب سرد زمستان ، گفتی که دیگر نباشم

یک شب سرد زمستان گفتی که دیگر چشمهایت رانگاه نکنم

 

 

 می خواهم فرو بریزم مثل قطره اشکی که تو و مرا بدون هیچ حرفی جدا کرد

 می خواهم گم شوم ، یخ ببندم در زمستان سرد ارزوهایم

 می خواهم حبس شوم ، مثل این نفسی که در گلویم نبض مرگ را می کوبد

 و حالا این خانه را برای خلوت خود

 برای لحظه های سکوت و ارامش ساختم .

 و هرشمعی را برای نذر چشمانت که ذکر ان دلم را می لرزاند

  روشن میکنم تا شاید دستان تو ان را نوازش کند

 برسفره نذر شمع غربت روشن می کنم وزیارتنامه عشق میخوانم .

 تا شاید صدایم رابشنوی .

 

 

 زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت

 حقیقت تلخ است اما نه به تلخی جدایی

 جدایی سخت است اما نه به سختی تنهایی .

 

 

 

 

+نوشته شده دردوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 7:1 قبل از ظهر توسط هومن |

 

 

 دوست دارم ، اشک هایم را با دست هایت ازگونه هایم پاک کنی

 دوست دارم تو را در اغوش بگیرم و گریه کنم

 کجایی که دلم هوایت را کرده است

 کاش می توانستم ازنزدیک در ان چشمهای عاشقت نگاه کنم

 اما این فاصله بین من و تو نمی گذارد

 ای سرنوشت این فاصله سیاه را از بین ما محو کن

 ای سرنوشت این همه ما را شکنجه نده

 دیگر چشم هایم اشکی ندارند که بریزند

 دیگر چشم هایم سویی ندارند که به زندگی بنگرند

 دست هایم زوری ندارند که ازعشق و دوری بنویسند

 خانه دلم نوری ندارد که دلم را از محبت روشن کند

 ای سرنوشت این بازی پردرد را تمام کن

 ای سرنوشت سربه سر دل من نگذار مرا خسته نکن!

 این دوری وفاصله را ازبین ما محو کن

 سرنوشت سر به سر اوقات تلخ من نگذار که بدجوری دلتنگم.

 عشق پر از درد است اما دوری از عشق پر دردتر از یک درد است

 

+نوشته شده درشنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 8:15 قبل از ظهر توسط هومن |

 

 

 

 زمانی که ازمادر متولد شدم صدایی تو گوشم گفت:

 تا اخر عمر با تو هستم .

 ازش پرسیدم توکی هستی : جواب داد : غم .

 من اون لحظه فکر کردم غم عروسکیه که ما با اون سرگرم میشیم

 ولی الان که مفهوم جدایی رو درک میکنم.

 فهمیدم که ما عروسکی هستیم بازیچه غم

 همیشه وقتی یه غم بزرگ تو دلم بود

 هیچ وقت نگفتم خدا غم بزرگی دارم

 همیشه به غم گفتم خدای بزرگی دارم

 فکرنکن کم اوردم دیگه بسته ازمایش ، تحمل ، تلقین .

 میگن این طرز زندگی نیست باید عوض بشی

 نباید با بقیه فرق داشته باشی .

 گوش کن تو امشب ازمن خالی میشی

 و من از هر چی ارزو.

 سهم من از زندگی ساده بود

 من بچگونه نقاشی فردا رو کشیدم وبا شادی داد زدم

 و نقاشیمو برات هدیه  اوردم ولی تو نقاشیمو پاره کردی

 ناراحت نشدم چون فکر میکردم دوستم داری

 ولی یادم نرفت که دیگه هیچ وقت نقاشی نکشم

 نه برای تو و نه برای هیچ کس دیگه .

 

  تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دل هایی که انها را راندند

 وبه اشک هایی که غرورشان شکست 

 و عهدهایی که کسی ان ها را نبست .

 

 

 

+نوشته شده درجمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 4:15 قبل از ظهر توسط هومن |

 

 گریه های سرد و بی روح همیشه احساسی را در بر ندارند.

 

  اطرافم را سیاهی فرا گرفته است

  و باز هم در خاموشی مطلق چراغ ها و سکوت مرگبار

  اواخر شب می خواهم دوباره دفتری غمناک از زندگی

  را ورق زده و نوری ضعیف از غم و اندوه خودم را

  با نوشتن مطلب به شما هدیه کنم

 اما امیدوارم شما همانند من غمناک نباشید

 نیز نشوید چرا که سرنوشت شما غیر از من هست.

 

 

 

 

+نوشته شده دردوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 3:42 قبل از ظهر توسط هومن |

 

 ابر وقتی می میرد که خورشید جلوگاه ان شود

 ابر وقتی می گرید که غم و اندوه تمام وجودش را گرفته باشد

 صدای پای رهگذر  وقتی به گوش می رسد

 که فصل پاییز باشد

 انسان وقتی از فکر فارغ می شو د که بمیرد

 دنیا وقتی نابود می شود که خاق ان تصمیم بگیرد

 اما چیزی که هرگز نمیمیرد

 قلبی است که تورو دوست دارد

 

+نوشته شده درچهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط هومن |

 

 وقتی دلم به درد می آید و کسی نیست به حرفهایم گوش کند

 وقتی تمام غمهای عالم در دلم نشسته است

 وقتی احساس می کنم دردمند ترین انسان عالمم

 وقتی عزیزانم بامن غریبه می شوند

 و کسی حرمت اشکهای نیمه شبم را حفظ نمی کند

 وقتی تمام عالم را قفس می بینم

 گریه امانم نمی دهد کسی به خاطرم نفس نمی کشد

 دیگر به باور رسیده ام که چقدر تنهایم.

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده دریکشنبه دهم مهر 1384ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط هومن |

 

به او که یاد وخاطراتش هنوزدر لحظه لحظه ی زندگیم جاودان است

به اوکه محبت، رفاقت، صمیمیت و متانت راسرمشق بود

به اوکه درعرصه زندگی ناملایمات، تلخی ها وسختی هارا تجربه کرد

به اوکه رازداری امین وبد وسنگ صبوری وفادار.

اونی که به هیچ جرمی اهسته تراز یاس به خواب رفت

امشب باران به میهمانی چشمانم امده

خسته ام خسته از همه کس و همه چیز حتی ازنفس کشیدن

امروز عقربه های ساعت حادثه گذشته را برایم به تصویرکشیدند

اکنون من باخاطرات نفس گرفته ام زندگی رابا اه سردی می نوازم

تنهایی و بی تو بودن سخت است اما من تسلیم تقدیرم.

 

+نوشته شده درجمعه هشتم مهر 1384ساعت 3:55 قبل از ظهر توسط هومن |

 

 به زندگی سلام که کردی حواست باشد نگاهت را زود بدزدی

 بخشندگی آفتاب آنقدر مسحور کننده است که تورابی آنکه فرصت

 تامل داشته باشی تا آن سوی ممنوعیتها خواهد برد.

 ریل زمان هم که مهلت ایستادن نمی دهد.اصلا انگار ایستگاه ندارد

 وتو همچنان در پیچ وخم جاده بی مهابا میروی

 آنقدر سریع که گاه یادت می روراز کجا شروع کردی

 فقط به خاطر داری که گاهی دست اندازهاوپیچهای تندی رارد کردی

  بعضی وقتها هم خودت رااز دست پیام آور مرگ رهانیدی

 وباز سعی کردی فراموش کنی روز رفتنی هم هست.

 گوش کن! صدای گذشت دقایق لحظه های رسیدن به انتهاراشمارش می کند

 وتوهمین روزهاست که تمام داشته هایت راخاک کنی وشاید تصویر

 یک خاطره درقاب عکس چسبیده به دیوار.

 خدای من! مهلت آسمانی شدن هست.به ما بیاموزچگونه دستهای گناهمان

 رابا گلاب مهربانیت پاک کنیم نکند برای دل خسته ام انتظاری دورشوی!

 

+نوشته شده درپنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 5:42 قبل از ظهر توسط هومن |

 

دلم گرفته آسمون ، نمی تونم گريه كنــــــــــــم

شكنجه ميشم از خودم ، نمی تونـم شكوه كنم

انگــــاری كـــــــــوه غصه هـا تو سينه من اومده

آخ داره باورم ميشه خنده به مـــــــــــــــا نيومده

دلـــــــــــم گرفته آسمون ، از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی كسی، يه عمره كــــــــه در به درم


+نوشته شده درسه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 3:1 قبل از ظهر توسط هومن |

 

۱.سرمایه های هردلی حرف هایی است

که برای نگفتن دارد.

۲.مرگ اززندگی پرسید:

ان چیست که باعث می شودتوشیرین ومن تلخ جلوه کنم؟

زندگی لبخندی زد وگفت:

دروغ هایی که درمن نهفته وحقیقتی که تودروجودت داری.

۳.ان هنگام که حرف دل نگفته ام رادرتاریکی شب به اسمان گفتم

اسمان ماه راپنهان نمودابری شد ودرتاریکی مطلق گریست.

+نوشته شده درجمعه یکم مهر 1384ساعت 5:12 قبل از ظهر توسط هومن |