تبليغاتX
امشب خاطراتم را فریاد میزنم لا به لای این همه خاطرات سرد من مانده ام با چند خط نوشته از تنهایی :: تنهاتر از سکوت ::

تنهاتر از سکوت



 

 

 

 

 

                              

 

 

 

 

 

 

                خستگي دردي است كه بر جان من افتاده !

 

                                

 

امشب كه سقف بي ستاره اتاقم

 

بر سرم سنگيني مي كند

 

             مانده ام كه از چه بنويسم ؟

 

من گم شدم بين حس بودن و نبودن


بين حيات و مرگ


بين گناه و معصوميت


من گم شدم در ظلمت شب بدون حضور تو


گفتي : به تنهايي من دست نزن

 

من تنهاتر از آنم كه تنها بمانم

 

اما ميداني من آخر تنهاييم !

 

من اشکهایم را جرعه جرعه مینوشم



و با لبخند روی غصه را می بوسم

 

آنقدر اشکهايم را نوشتم


که چشمانم تمام شدند


دراوهام اوراق خيس دفترم


مثل آن تبسم صورتی


که درباغچه ی بغضم پرپرشد...

 

در شبی که نبودِ شانه هايت ، تکيه گاه اشکهايم


مرا به انهدام خويش کشاند


خسته ام ديگر از اين همه اوهام !

 

لايه های عمرم پوسيد

 

                                 ميفهمی ؟


           

 

 

ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خيزد

 
                     چه سنگين ميرود اين مرده از بس آرزو دارد

+نوشته شده درشنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط هومن |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                           

               غم من غمگین تر از آن است

                  که در ذهن آدمی گنجد !

 

امشب تمام خویش را از غصه پر پر میکنم 

 

بار دیگر شب آغوش باز میکند

 

و مرا میخواهد غرق سیاهی کند

 

خدایا ! چه کنم با آغوش های باز شب ؟

 

من رنج تنهایی را می دانم

 

پس تجربه مه یخ زده را حس می کنم

 

من تراژدی مرگ همه فریادها را تجربه کردم

 

اما افسوس که تمام خاطره های من از خون است

 

از این تنهایی دلم گرفت

 

بر ایوان می روم

 

و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم

 

         نمی دانم سرانجامم چیست ؟

 

زندگی رمانی نبود که بخواهم فصل به فصلش

 

 را خودم بنویسم

 

گاهی برایم فصل هایش را با بی رحمی نوشتند

 

با تقدیر هم که نمیشه جنگید

 

چه قدر سخته سرت را باز به دیواری تکیه بدی

 

که یک بار زیر آوار غرورش تمام وجودت له شده است

 

از واژه تلخ زندگانی بیزارم ، از درد رفاقت دردمندم

 

در زندگی من همیشه هیچ چیز ماندگار نیست

 

تمام خوشبختی های من از بام خانه پرید

 

ولی چرا کلاغ سیاه شب

 

از بام ما پـــــــر نمی زند ؟؟؟؟

 

همه چیزم در لحظه ای نابود شد

 

دیگر حتی میلی به نوشته درونم ندارم

 

سایه سنگین زندگی را بر روی سخنانم حس می کنم

 

این بغض منفور نفس هایم را گرفته است

 

خسته شدم از بس اشک را در وجودم خفه کردم

 

بغض هایم میترکند ، لحظه ها خیس می شوند

 

رویا هایم را در کوچه پس کوچه ها گم کرده ام

 

نمی دانم دنبال چه می گردم ؟

 

زمان تا کدامین لحظه درد را برایم می کوبد ؟

 

خاموشی غم بی پایان من است

 

خسته ام از این لبخند پر از درد !

 

خدایا چرا منو در زندان غم انداختی ؟

 

           ای خدا خیلی تنهام.

 

دستی بر غبار فرسوده تنهایی میکشم

 

از این تندیس تنهایی چه میخواهم ؟

 

حالاتنها چیزی که به یادگار مانده است

 

قاب عکسی است با یک رمان مشکی

 

بر سر مقبره اصالت از دست رفته ات 

 

 شمعی کوچک روشن خواهم کرد

 

و با هجوم اشک می گویم

 

 که دلم ار روز و شب تنگ است !

 

در سوگ مرگ پاکت ، مثل شمع کهنه ای بودم

 

که در تند باد هوس خاموش شدم

 

پس بخواب خراش سینه ات را با

 

 زخم های دلم خواهم شست

 

آن قدر سیاهی دیده ام که بوی خاک قبرت

 

سپیدی زندگی را برایم تداعی می کند

 

از دلتنگی به جایی رسیده ام

 

که آرزو دارم با اشک هایم یک بار دیگر غسلت دهم

 

این دلتنگی چقدر وحشتناک است

 

ای غم من را در آغوش بگیر 

 

 آرزو میکنم در دستان تو بمیرم

 

 

 

           

 

اگر اینجا هم چیزی گفتم از سر تنهایی بود

 چون حس کردم اینجا کسانی هستند

 که حرف من را بفهمند .

 

پیشاپیش سال نو را به همه شما عزیزان تبریک میگم

امیدوارم که سال خوبی همراه با موفقیت داشته باشید

هر چند که من از نوروزخوشم نمیاد

چون خاطره های بدی دارم .

اگر بهار با بارش باران شروع شد

بدان که آسمان هم بغضش از اشک های من ترکید .

 

+نوشته شده درجمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 2:28 قبل از ظهر توسط هومن |